خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
بيست و نهم خرداد -۱۳۵۶
دارم به آدم ها فکر میکنم . به آدم کوچولوها . به آدم بزرگ ها . به اون آدم های خیلی بزرگ . به خیلی خیلی بزرگ ها .ادم هایی که خیلی خیلی بزرگن ، تولدشون یک حادثه است .کودکی شون ، جوانی شون یک اتفاق است .تحصیلاتشون و مبارزاتشون تاریخ ساز هست . زندگی خصوصی شون و ازدواجشون خاص است . این آدم بزرگ ها در زندگی مخفی و فعالیت های پنهانی شون هم خیلی بزرگ هستند . هجرت ؟ هاجر ؟ فقط وقتی روح خيلی بزرگی داری هجرت میکنی .
امروز مصادف با سالروز شهادت دکتر علی شریعتی است ،در آخرین نامه خطاب به احسان می گفت نمید انم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی ؟ ولی اینقدر مطمئنم که بی هیچ نیستم .
دارم وصیت نامه دکتر رو می خونم ومتحیر از بزرگی روح این آدم .آدم بزرگ ها وصیت نامه های بزرگی هم دارن :
...با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش .
...درپایان این حرف ها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت . هیچ وقت ستم نکردم .هیچ وقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است .
يادش به خير و جايش چه خالی .
بهای سنگین
"این روزها واسه این که بخوای سالم بمونی و خراب نشی باید بهای سنگینی پرداخت کنی ."
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ - افسانهشکارچی روح
اینجا نشسته ام . تنها ، غمگین ، هراسان .روحم خرد شده است . هر ذره ام به یاد تو . هر ذره ام در یاد تو ضرب .هر ذره ام با نام تو ضرب . هر ذره ام بی نام تو حذف . هر ذره ام ضرب در عشق تو .مثل ضرب حباب در اقیانوس . روحم هراسان شده است . نمیدانم روحم چند ساله شده است . روحم کوچولو شده .
روح کوچولوی ترسیده من ؛مثل موش توی تله افتاده ، نفس نفس میزند ،اینجا چه سیاه است . همه جا تاریک است . انگار دیگر دوست نیست . آب نیست . کوه نیست . خدا ؟ خدا هم نیست . تو ؟ تو هم نیستی و هم هستی . تو درعین نیستی ، هستی . تو هستی من هستی . وقتی نیستی .من نیستم . نیست شدم . تمام شدم . والسلام ...
حال غریبی است. حس عجیبی است . تو نیستی .تو نیستی . تو نیستی . روزی هزار بار به خودم یادآوری میکنم که تو نیستی . ولی الان ، در همین لحظه تو هستی . همین جا روبروی من .چه زنده . چه واقعی . با همان تیپ عاشق دل خسته . چشم در چشم من . دست در دست من . روح در روح من . تو قبله من ، من رو به تو .تو خدای من ، من به پرستش تو . تو فردای من ، من به خیال فردا . من خسته ام ، خیلی خسته . من چشم می بندم ، تو بدنبال روح من .رو ح من . روح من . وای برمن . وای بر روح من .
از گرد راه رسیده ای . چند زمزمه عاشقانه . چند حرف شاعرانه . من از دلتنگی تو ، تو از دوری من، به شکایت .
من چشم می بندم ،تو روح راشکار کن . شکارچی روح .من هراسان از خطر . تو که تازه پائولوکوییلو شناس شده ای می گویی ؛
" در عشق خطری وجود ندارد و تو خود این را خواهی آموخت .هزاران سال است که آدمیان یکدیگر را جستجو کرده اند و یکدیگر را یافته اند ." ...
من چشم برهم میگذارم که تورا بیابم ،تورا می یابم ، گویا هزاران سال است که تو را چشیده ام ...
حال غریبی است .
دوست ندارم چشم ها را باز کنم .با چشمان باز ، سحر تو باطل میشود .
با چشمان باز، رنگ تو بدرنگ می شود ، رنگ تار جدایی .
با چشمان باز ، بوی تو بدبو میشو د، بوی گند خیانت .
با چشمان باز ،لمس تو خشن میشود ، خشونت نفرت .
...
چشم من باز – سحر تو باطل ، من تنها ، من ترسیده ،من اشک ، من منتظر ، من باور ، من هنوز عاشق ، من بردبار . من شب، من حذف ،من تمام ، من آخر ، من سکوت ،من والسلام.
تو کجایی این روزها ؟ به کدامین شکار روح دام گسترده ای ؟ شکارچی روح !
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ - افسانهشب دردی !
تقریبا یک هفته پیش بود ، زنگ تلفن در یک ساعت عجیب و غیر منتظره . صدای بغض آلود دوستی از آمریکا . خبر کوتاه و غم انگیز بود . اعلام خبر فوت پدرش . از وقتی این خبر رو شنیدم . یک دردی اینجا ؛ درست درقسمت پس سرم ، یک درد مبهم ، وسیع و ضربان دار رو حس کردم .سردرد . دارم فکر میکنم آدم چقدر در مقابل سردرد بی دفاع است.
پدر دوستم ، از انسان های شریف روزگار بود . از قضات عادل و شریف این مملکت . بارها و بارها با هم نشسته بودیم و گپ زده بودیم . حرف هایش برام تسلی بخش بود . مثل پدرم بود . وقتی در گیرو دار اون کارهای قانونی مسخره بودم ، خیلی کمکم کرد .این یک هفته درگیر برگزاری مراسم ایشان و تسلای دل همسر پیرش بودیم .همه چیز خیلی خوب برگزار شد .
سردرد من هم بعد از 3-2 روز خوب شد.ولی این یکی درد، امانم رو بریده . بهم گفته بودن که با عصبانیت و استرس دوباره عود میکنه . از سینه سمت راست به سمت دست ، تا اینجا ، تا وسط های بازو . در مقابل این یکی بی دفاع تر هستم . ازاین درد می هراسم ، چون از اعماق وجودم زبانه کشیده ، نمیدونم اون تو چه خبره ؟ سالی یک بار چک میشود .خوب اون غده های ریز و درشت هنوز هستند و به گفته پزشکم ، بافت سینه من اینجوریه ، فیبرو کیستیک ، 5/1 سال درمان با Dostinex ، تا الان باهاش مدارا کردم ، سالی یک بار ماموگرافی یا سونوگرافی برحسب نیاز ، امسال ماموگرافی انجام شد اوایل اردیبهشت .ولی این درد امانم را بریده . دست راستم حس فلج شدن دارد . سنگین سنگین شده .شب ها دردم بیشتر میشود . فکر اینکه این غده های ریز و درشت بخوان انقلاب کنن و بدخیمی رو پیش بیارن داغونم میکنه ، مراحل درمانش رو میدانم . بعد از درمان سختش ، جراحی . جراحی سمت راست . بعد سمت چپ . یه کمی از بازو . یه کمی از اینور یه کمی از اونور . اوووووووه طاقتش را ندارم . سعی میکنم بهش فکر نکنم .
تا حالا درد کشیدین ؟ دردی که امانتون رو ببره ؟ تا حالا شب تا صبح از زور درد بیدار بودین ؟ کاش که نه . کاش تنتون به ناز طبیبان نیازمند نباشد . دیشب تا خود صبح بیدار بودم . چند تا مسکن و چند تا دیازپام خوردم .حسابش دستم نیست . اشک درد. خیال های ترسناک . حرکت کند عقربه های ساعت .انواع درد رو می شمردم . یاد صادق هدایت افتادم :
تو زندگی ِ آدما، دردایی هس مثل ِ خوره!
که روح ُ توی ِ انزوا، ذرِّه به ذرِّه میخوره!
تغییر رنگ آسمون رو میشمردم .از سیاهی به سورمه ای ؛ به آبی تیره ، به آبی کمرنگ ، به روشنایی . وقتی آسمون آبی کمرنگ شد ، یکباره همهمه جیک جیک همه جا رو پر کرد .هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید . کمی بعد قار قار . بق بقوووو. و صداهای دیگر . ولی جیک جیک تند و پشت سرهم همچنان بود . صدای ترمز کش داری از کوچه . یک بوق کوتاه .و نوید اینکه صبح شده بود . نزدیک های 6 صبح بود که خوابم برد .
تا شب دردی دیگر ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ - افسانهبه بهانه سالروز آزادی خرمشهر
خرمشهر ؛ سرزمین نخل های سوخته ، سرزمین کوله ها و چفیه ها و پلاک های بی نام ونشان ، سرزمین مین ، سرزمین شهدای گمنام ، سرزمین غروب های غمگین و طلوع های خونین ، تو قطعه ای از خاک من هستی . قشنگ ترین گوشه این نقشه جغرافی هستی .
تو 575 روز در اسارت بودی . از اسارتت نمی هراسم که میدانستم دیری نمی پاید ، میدانستم سرزمین آزادی هستی و آزاد خواهی شد ، میدانستم خاک منی و سهم منی ، من از این جمله نمی هراسیدم. میدانستم که علی یار تو ست و تو به رمز" یا علی ابن ابیطالب" فتح میشوی . از آن غروب های خونینی که شاهد بودی ، از آن طلوع های بی فرجامی که نظاره گر بودی ، می هراسم . از خون پاک سرو قامتانی که به پای نخل های تو قربانی شدند ، می هراسم . از اینهمه مادر و پدر که شب های جمعه بر سر قبور شهدای گمنام ضجه های کشنده سر میدهند ، می هراسم . از نامه های عاشقانه ای که هیچ وقت به دست معشوق منتظر نرسید، می هراسم . از پلاک های غرقه در خونی که در خاک تو مدفون شدند ،می هراسم . از سرو قامتانی که برای آزادی تو دست و پا و چشم قربانی کردند و امروز پنهان شده اند ،که امروز پنهانشان کرده ایم ، می هراسم . از سرفه های خونین مجرو حین شیمیایی، می هراسم . از نسخه های گران و درمان ها و جراحی های مجروحین تو می هراسم . از راست قامتانی که به اسارت رفتند و با کمری خمیده ، با روحی فرسوده به میهن بازگشتند ، می هراسم . از آشیانه های عاشقانه ای که در روزهای اسارت به یغما رفتند ،می هراسم .
من از آن همه عشق ، که برآب رفت و بر باد رفت ، می هراسم .
و من سکوت می کنم در اعتراض به این همه هراس که" سکوت سرشار از ناگفته هاست" ...