منطقه امن

 

بيست و نهم خرداد -۱۳۵۶

دارم به آدم ها فکر میکنم . به آدم کوچولوها . به آدم بزرگ ها . به اون آدم های خیلی بزرگ . به خیلی خیلی بزرگ ها .ادم هایی که خیلی خیلی بزرگن ، تولدشون یک حادثه است .کودکی شون ، جوانی شون یک اتفاق است .تحصیلاتشون و مبارزاتشون تاریخ ساز هست . زندگی خصوصی شون  و ازدواجشون  خاص است . این آدم بزرگ ها در زندگی مخفی و فعالیت های پنهانی شون هم خیلی بزرگ هستند . هجرت ؟ هاجر ؟ فقط وقتی روح خيلی  بزرگی داری هجرت میکنی .

امروز مصادف با سالروز شهادت  دکتر علی شریعتی است  ،در آخرین نامه خطاب به احسان  می گفت نمید انم که در طرح بزرگ خدا من چه نقشی دارم و چه سرنوشتی ؟ ولی اینقدر مطمئنم که بی هیچ نیستم .

دارم وصیت نامه دکتر رو می خونم ومتحیر از بزرگی روح  این  آدم .آدم بزرگ ها وصیت نامه های بزرگی هم دارن :

 ...اگر پیاده هم شده است سفرکن . در ماندن می پوسی .هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن "انسان ها و تمدن هاست .

...با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه باارزش .

...درپایان این حرف ها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت . هیچ وقت ستم نکردم .هیچ وقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود ، باز خود سعادتی است .

 ...و یک لاادری  فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که " شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دارشددیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند."

يادش به خير و جايش چه خالی .

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ - افسانه

بهای سنگین

"این روزها واسه این که بخوای سالم بمونی و خراب نشی باید بهای سنگینی پرداخت کنی ."

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ - افسانه

شکارچی روح

اینجا نشسته ام . تنها ، غمگین ، هراسان .روحم خرد شده است . هر ذره ام  به یاد تو . هر ذره ام در یاد تو ضرب .هر ذره ام با نام تو ضرب . هر ذره ام بی نام تو حذف  . هر ذره ام ضرب در عشق تو .مثل  ضرب حباب در اقیانوس . روحم هراسان  شده است . نمیدانم روحم چند ساله شده است . روحم کوچولو شده .

روح کوچولوی ترسیده من ؛مثل موش توی تله افتاده ، نفس نفس میزند ،اینجا چه سیاه است . همه جا تاریک است . انگار دیگر دوست نیست . آب نیست . کوه نیست . خدا ؟ خدا هم نیست . تو ؟ تو هم نیستی و هم هستی . تو درعین نیستی ، هستی .  تو هستی من هستی . وقتی نیستی .من نیستم . نیست شدم . تمام شدم . والسلام ...

حال غریبی است. حس عجیبی است . تو نیستی .تو نیستی . تو نیستی . روزی هزار بار به خودم یادآوری میکنم که تو نیستی . ولی الان ، در همین لحظه تو هستی . همین جا روبروی من .چه زنده . چه واقعی . با همان تیپ عاشق دل خسته . چشم در چشم من . دست در دست من . روح در روح من . تو قبله من ، من رو به تو .تو خدای من ، من به پرستش تو  . تو فردای من ، من به خیال فردا  . من  خسته ام ، خیلی خسته . من چشم می بندم ، تو بدنبال روح من .رو ح من . روح من .  وای برمن . وای بر روح من .

از گرد راه رسیده ای . چند زمزمه عاشقانه . چند حرف شاعرانه . من از دلتنگی تو  ، تو از دوری من، به شکایت .

من چشم می بندم ،تو روح راشکار کن . شکارچی روح .من هراسان از خطر . تو که تازه پائولوکوییلو شناس شده ای می گویی ؛

 

" در عشق خطری وجود ندارد و تو خود این را خواهی آموخت .هزاران سال است که آدمیان یکدیگر را جستجو کرده اند و یکدیگر را یافته اند ." ...

من چشم برهم میگذارم که تورا بیابم ،تورا می یابم ، گویا هزاران سال است که تو را چشیده ام ...

حال غریبی است .

 دوست ندارم چشم ها را باز کنم .با چشمان باز ، سحر تو باطل میشود .

با چشمان باز، رنگ تو بدرنگ می شود ، رنگ تار جدایی .

با چشمان باز ، بوی تو بدبو میشو د، بوی گند خیانت .

با چشمان باز ،لمس تو خشن میشود ، خشونت نفرت .

...

چشم من باز – سحر تو باطل ، من تنها ، من ترسیده ،من اشک ، من منتظر ، من باور ، من هنوز عاشق ، من بردبار . من شب، من حذف ،من تمام ، من آخر ،  من سکوت ،من والسلام. 

 تو کجایی این روزها ؟ به کدامین شکار روح دام گسترده ای ؟ شکارچی روح !

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ - افسانه

شب دردی !

تقریبا  یک هفته پیش بود ، زنگ تلفن در یک ساعت عجیب و غیر منتظره . صدای بغض آلود دوستی  از آمریکا .  خبر کوتاه و غم انگیز بود . اعلام خبر فوت پدرش . از وقتی این خبر رو شنیدم . یک دردی اینجا ؛ درست درقسمت  پس سرم ، یک درد مبهم ، وسیع و ضربان دار  رو حس کردم .سردرد . دارم فکر میکنم آدم چقدر در مقابل سردرد بی دفاع است.

پدر دوستم ، از انسان های شریف روزگار بود . از قضات عادل و شریف این مملکت . بارها و بارها با هم نشسته بودیم و گپ زده بودیم . حرف هایش برام تسلی بخش بود . مثل پدرم بود . وقتی در گیرو دار اون کارهای قانونی مسخره بودم ، خیلی کمکم کرد .این یک هفته درگیر برگزاری مراسم ایشان و تسلای دل همسر پیرش بودیم .همه چیز خیلی خوب برگزار شد .

  سردرد من هم بعد از 3-2 روز خوب شد.ولی این یکی درد، امانم رو بریده . بهم گفته بودن که با عصبانیت و استرس دوباره عود میکنه . از سینه سمت راست به سمت دست ، تا اینجا ، تا وسط های بازو . در مقابل این یکی  بی دفاع تر هستم . ازاین درد می هراسم ، چون از اعماق وجودم زبانه کشیده ، نمیدونم اون تو چه خبره ؟ سالی یک بار چک میشود .خوب اون غده های ریز و درشت هنوز  هستند  و به گفته پزشکم ، بافت سینه من اینجوریه ، فیبرو کیستیک ، 5/1 سال درمان با Dostinex  ، تا الان  باهاش مدارا کردم ، سالی یک بار ماموگرافی یا سونوگرافی برحسب نیاز ، امسال ماموگرافی  انجام شد اوایل اردیبهشت .ولی این درد امانم را بریده . دست راستم حس فلج شدن دارد . سنگین سنگین شده .شب ها دردم بیشتر میشود . فکر اینکه این غده های ریز و درشت بخوان انقلاب کنن و بدخیمی رو پیش بیارن داغونم میکنه ، مراحل درمانش رو میدانم . بعد از درمان سختش ، جراحی . جراحی سمت راست . بعد سمت چپ . یه کمی از بازو . یه کمی از اینور یه کمی از اونور . اوووووووه طاقتش را ندارم . سعی میکنم بهش فکر نکنم .

 تا حالا درد کشیدین ؟ دردی که امانتون رو ببره ؟ تا حالا شب تا صبح از زور درد بیدار بودین ؟ کاش که نه . کاش تنتون به ناز طبیبان نیازمند نباشد . دیشب تا خود صبح بیدار بودم . چند تا مسکن  و  چند تا دیازپام  خوردم .حسابش دستم نیست . اشک درد. خیال های ترسناک . حرکت کند عقربه های ساعت .انواع درد رو می شمردم . یاد  صادق هدایت افتادم :

 تو زند‌گی‌ ِ آدما، دردایی هس مثل ِ خوره!
که روح ُ توی ِ انزوا، ذرِّه به ذرِّه می‌خوره!

تغییر رنگ آسمون رو میشمردم .از سیاهی به سورمه ای ؛ به آبی تیره ، به آبی کمرنگ ، به روشنایی . وقتی آسمون آبی کمرنگ شد ، یکباره همهمه جیک جیک همه جا رو پر کرد .هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید . کمی بعد قار قار . بق بقوووو. و صداهای دیگر . ولی جیک جیک تند و پشت سرهم همچنان بود . صدای ترمز کش داری از کوچه . یک بوق  کوتاه .و نوید اینکه  صبح شده بود . نزدیک های 6 صبح بود که خوابم برد .

تا شب دردی دیگر ...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ - افسانه

به بهانه سالروز آزادی خرمشهر

خرمشهر ؛ سرزمین نخل های سوخته ،  سرزمین کوله ها  و چفیه ها و پلاک های بی نام ونشان ، سرزمین مین ، سرزمین شهدای گمنام ، سرزمین غروب  های غمگین و طلوع های خونین ، تو قطعه ای از خاک من هستی . قشنگ ترین گوشه این نقشه جغرافی هستی .

تو 575 روز در اسارت بودی .  از اسارتت نمی هراسم که میدانستم دیری نمی پاید ، میدانستم سرزمین آزادی هستی و آزاد خواهی شد ، میدانستم خاک منی و سهم منی ، من از این جمله نمی هراسیدم.  میدانستم که علی یار تو ست و تو به رمزیا علی ابن ابیطالب" فتح میشوی .

 

  از آن غروب های خونینی که شاهد بودی ، از آن طلوع های بی فرجامی که نظاره گر بودی ، می هراسم . از  خون  پاک  سرو قامتانی که به پای نخل های تو قربانی شدند ، می هراسم . از اینهمه  مادر و پدر که شب های جمعه بر سر قبور شهدای گمنام ضجه های کشنده سر میدهند ، می هراسم . از نامه های عاشقانه ای که هیچ وقت به دست معشوق منتظر نرسید، می هراسم . از پلاک های غرقه در خونی که در خاک تو مدفون شدند  ،می هراسم . از سرو قامتانی که برای آزادی تو دست و پا و چشم  قربانی کردند و امروز  پنهان شده اند ،که امروز پنهانشان کرده ایم ، می هراسم . از سرفه های خونین مجرو حین شیمیایی، می هراسم . از نسخه های گران و درمان ها و جراحی های مجروحین تو می هراسم .  از راست قامتانی که به اسارت رفتند و با کمری خمیده ، با روحی فرسوده به میهن بازگشتند ، می هراسم . از آشیانه های عاشقانه ای که در روزهای اسارت به یغما رفتند ،می هراسم .

من از آن همه  عشق ،  که برآب رفت و بر باد رفت ، می هراسم .

 "یا علی ابن ابیطالب " بار دیگر فتح کن .  روح رنجور و نالان  بازمانده های خونین جنگ را  تو فتح کن .  مگر تو مددی کنی، که  از  رجال  مملکت  مددی بر نمی خیزد .

و من سکوت می کنم در اعتراض به این همه هراس  که" سکوت سرشار از ناگفته هاست" ...

 یا علی ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦ - افسانه